|
در اینجا یه روز تخته می شه...
|
از رنجی خسته ام که از آن من نیست
بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست
با نامی زیسته ام که از آن من نیست
از دردی گریسته ام که از آن من نیست
از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست
به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست
"احمد شاملو"
دختر كوچولو با اين همه چيزي كه نمي دونست و اين همه چيزي كه مي خواست بدونه گير كرده بود وسط يه عالمه هيچ و يه خروار بغض.
سر چي اينهمه سخت مي گيري خدا؟ چي رو قراره بذاري جاي اين همه وقت رفته كه بشه گفت "...اما مي ارزيد."؟
اول ها به گمون رسالتي دل خوش كرده بود. خبري نيست. ميدوني؟ خبري نيست. نه درختي آتيش گرفته. نه ظرف ميوه اي و نه حتي چند تا خرماي ناقابل! جبرئيل به اون هيبت پر جمال و جلال رو كه از همون اول گذاشته بود گوشه اي و زياد سراغي ازش نمي گرفت. واسه منطقي كه هنوز كاملا از دست نداده بود شايد... واسه نرفتن آبروش حتي...
اين همه آدم كه هيچ كدومشون نگفتن. اين همه روز كه هيچ كدومشون نه مژده نبوت بود و نه حتي دليلي واسه اثبات وجود عدالت. هيچ كدوم از اين لحظه ها به كارش نمي اومدن. شلوغ كرده بودند دنياش رو. چيزي اونجا محكم نبود اينقدر كه بتونه بهش آويزون شه.
مي خواي بگي ول كردن و رفتم تو اين شرايط درست نيست؟ مي خواي بگي تلاش براي فراموش كردن، اون كاري نيست كه بايد؟ خب بي انصافيه. واسه اولين بار مي خوام از دختر كوچولو دفاع كنم...
پ.ن: اگه اين همه وقت فقط خواسته ام يه چي به گندگي جبرئيل يا به ملموسي آتيش جلوم سبز شه و بگه چي مي خواد توهم بيهوده اي بوده شايد... اينش مهم نيست. مهم اينه كه من اينقدر محكم نيستم كه به كوچكتر از اينها مومن شم.
پ.ن۲: به وضوح دو تا شده ام.
بين يه عالمه درخت، تو يه عالمه جنگل، تو هر جا كه فكر كني، چه ديده باشمشون چه نديده باشم، فقط يه دخت هست كه گاهي دلم واسه اش اينهمه تنگ ميشه.
یه درخته توي جاده ي عجيب اسالم به خلخال. همون كه كوه رو دور ميزنه ميره بالا و بعدش نمي دونم
چي ميشه. همون كه تا حالا تا تهش نرفتم و نمي دونم مثلا آخرش چيه؟ بقيه اش چه جوريه؟ و... همون كه تا حالا دلم نخواسته تمومش كنم. همون جاده كه عمو ميگفت مث خيلي جاده هاي ديگه زمان شاه ساخته ان و نمي دونم چيش چه جوريه و كجاشو كي كِي چرا چي كار كرده و اينا.
سر يه پيچي. همون كه هيچ فرقي با بقيه ي پيچا نداره و عمو يه چيزايي راجع به شيبش مي گفت كه يادم نمياد.
تو يه جنگلي. همون كه از اول تا آخر اون جاده هست و همه جاش پر درختاييه كه همه شون اينقدر هستن كه هم ميشه بينشون ساعتها گم شد و كيف كرد و هم ميشه يه گوشه زير يكيشون نشست و از سكوت كر شد.
اون جا يه درخت هست كه وقتي بغلش كردم... يه درخت كه تو هيچ جاي ديگه اي نيست چون نيست. يه درخت كه گاهي دلم واسه اش اينهمه تنگ ميشه. يه درخت.
پ.ن: شاملو از ديشب داره ميگه... ميگه... شب و رود بي انحناي ستارگان...
پ.ن2: كنكور دارم. بايد كمتر بيام. زياد نمونده. مي تونم از پسش بربيام!
کاش می شد گفت... می شد نوشت... یا نواخت... سکوت همپای شبهای غربتم شده...
اینجا حالا آدمهای دور ِ دور ِ دور ِ شهر به قضاوت نشسته ان. قضاوتی که لزومی برای عادلانه بودنش نیست واقعا.
می پرسن: "حرفی داری؟" جوابشون اینه: "نه!" ...گیرم تو می دونی که حرف دارم. از حالا تا خود خدا حرف دارم. اما...
اینجا انگار همه ی چیزهای قابل بررسی از قبل بررسی شده...
چیزی که هست نگاه های سنگین این همه محقق از درد غربت بدتر نیست. خیالت جمع!
پ.ن: همه ی تجربه ها رو که نمی شه نوشت. همه ی حس ها رو که نمی شه گفت. هر چی رو می فهمی که نمی تونی یاد بدی. و هر چی رو نمی دونی که نمی تونی یاد بگیری. شاید بفهمی. شاید...
پ.ن: نوشتن چیزی که هنوز مطمئن نیستی چی هست ولی امیدواری و فقط امیدواری که چرند نباشه خیلی هم تجربه ی جدیدی نیست. ولی...

امروز يه جور خوبيه. واسه چي شو نمي دونم. كه چي شو هم همين طور. فقط هست. اين عكس هم. فقط هست.
پ.ن: بذار همه اش رد شه بره. به نظر من كه ديدن آخرش هيجان انگيزتره از دويدن دنبالش.
پ.ن: قبول داري كه اوضاع خنده داري ميشه اگه دلت يه چيزي رو بخواد كه حتي نتوني واسه داشتنش دعا كني؟ خب به گمونم الان اوضاع من حسابي خنده داره!
پ.ن: گذاشتن چندخط اول "بوف كور" روي وبلاگ كه بين دوستان اپيدمي شده. من هم كه حوصله نوشتنش رو ندارم. بنابراين رجوع كنيد به وبلاگهاي فلاني، فلانه، فلانك و... يا اگه شد احتمالا خود كتاب به امضاي مرحوم هدایت.
شكستم. ساده. جلوي يه مسجد.
نميدونم يهو همه جا ساكت شد يا من كر شدم؟
مطمئن نيستم يهو همه چي پررنگ شد يا من كم رنگ شدم؟
..........
انگولك كردن دنيايي كه مدام پر ايراده زياد زحمتي نمي بره. به گند كشيدن خدايي كه نديديم بزنه تو گوش كسي زياد شجاعت نمي خواد. همه چي رو به حماقت نسبت دادن كار سختي نيست. جواب همه ي سوالها رو با نسبيت مطلق دادن هنرمندانه به نظر نميرسه. اگه مردي يه چيزي پيدا كن واسه خودت بگو اينو دارم. اگه ميتوني ازش در برابر خودت دفاع كن. مي توني؟
..........
امروز رفتم امامزاده صالح. شلوغ تر از دفعه ي اول بود. نديده ام جايي رو كه اينقدر راحت بتونم يه گوشه اش بشينم و مطمئن باشم كسي كاري به كارم نداره.
دوستي كه اونجا رو بهم ياد داده بود امروز تنها شاهدي بود كه موقع شكستنم توي گوش خدا پچ پچ مي كرد. شايد داشت بهش مي گفت "نيگاش كن! ببين به چه روزي افتاده"...
..........
يه جا كه ديگه باورم شد دارم خفه ميشم به ابر گفتم امروز تو ببار كه من نميتونم ببارم... بارون قشنگي بود... و عجب رعد و برقي...
هي!... دوباره شروع كرد! عجب رعد و برقي...
..........
زده به سرم. مي خوام بنويسم. به قول يه دوستي امشب از اون شباست كه هر 5 دقيقه يه كلمه مياد! و چه قدر گفتن(يا بهتر بگم زاييدن) هر يه كلمه اش كيف ميده!
..........
تو كه همه اش رو ميدوني خدا. پس لطفا يه كم دستاتو باز كن مي خوام شيرجه بزنم تو بغلت. نامرديه اگه بعد يه همچين روزي جا خالي بدي.
..........
امروز روي پل خيلي بد گذشت. خيلي...
..........
بارون امشب تقديم به تو واسه... واسه هر چي... بابت امانتي ها افسوس...
گفته بودم...
گفته بودم...
گفته بودم...
گفته بودم...
گفته بودم...
.
.
.
دوش چه خورده اي دلا راست بگو نهان مكن
چون خمشان بي گنه روي بر آسمان مكن
باده ي خاص خورده اي نقل خلاص خورده اي
بوي شراب مي زند خربزه در دهان مكن
روز الست جان تو خورد ميي ز خوان تو
خواجه ي لا مكان تويي بندگي مكان مكن
دوش شراب ريختي وز بر ما گريختي
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مكن
من همگي تراستم مست مي وفاستم
با تو چو تير راستم تير مرا كمان مكن
اي دل پاره پاره ام ديدن اوست چاره ام
اوست پناه وپشت من تكيه برين جهان مكن
اي همه خلق ناي تو پر شده از نواي تو
گر نه سماع باره اي دست بناي جان مكن
نفخ نفخت كرده اي در همه در دميده اي
چون دم تست جان ني بي ني ما فغان مكن
كار دلم به جان رسد كارد بر استخوان رسد
ناله كنم بگويدم دم مزن و بيان مكن
ناله مكن كه تا كه من ناله كنم براي تو
گرگ تويي شبان منم خويش چو من شبان مكن
هر بن بامداد تو جانب ما كشي سبو
كاي تو بديده روي من روي باين و آن مكن
شير چشيد موسي از مادر خويش ناشتا
گفت كه مادرت منم ميل به دايگان مكن
باده بنوش مات شو جمله ي تن حيات شو
باده ي چون عقيق بين ياد عقيق كان مكن
باده ي عام از برون باده ي عارف از درون
بوي دهان بيان كند تو به زبان بيان مكن
از تبريز شمس دين مي رسدم چو ماه نو
چشم سوي چراغ كن سوي چراغدان مكن