|
در اینجا یه روز تخته می شه...
|
چقدر طول ميكشه تا بخوام به بقيه ثابت كنم هنوز زنده ام؟ نميدونم! چقدر مهمه كه بهشون ثابت بشه؟ نميدونم! چقد مطمئنم كه خيال كرده ان نيستم؟ نميدونم!
براي ادعاي نويسندگي اينجام يا به قول يه دوستي "واسه درست كردن يه ويترين"؟ نميدونم! اصلا حرفي واسه گفتن دارم يا اومده ام حرف اون يكي رو به اين يكي بگم و به قول يه دوست ديگه اي " اينه رو جاي اونه بذارم"؟ نميدونم!
كجاش غلطه؟ كجاش زشته؟ جاي غلط رو بايد درست كرد؟ زشت بايد قشنگ شه؟ نميدونم!
بايد بشينم بنويسم؟ از لحظه هاي احمقانه اي كه هيچ ازشون سر در نميآرم؟ بايد شعر بگم؟ از حس هاي بي سر و تهي كه عمرا خودم هم نفهمم چي به چي شد؟ كيف خوندن اينا بيشتره. هان؟ نميدونم! چقدر مهمه كه خوندنشون كيف داشته باشه؟ نميدونم!
واسه رها كردن... نه! نه! يه دوستي مي گفت "رها شدن"! آره. واسه رها شدن دقيقا چي كار بايد كرد؟ چرا هر كي از راه مي رسه مي گه بايد جريان داشته باشي؟ نميدونم! جاري بودن چه فرقي داره با الان من؟ نميدونم! چرا مهمه كه آدم رها باشه؟ نميدونم! از كجا مي دونن كه نيستم؟ نميدونم!
سر دو راهي گير نمي كنم چرا؟ چرا مدام ميدونم بايد چي كار كنم؟ نميدونم! چرا حس ميكنم انتخابي در كار نيست؟ نميدونم! چرا خدا همه اش بايد مواظبم باشه؟ نميدونم! مواظبم هست؟ نميدونم! چرا ياد نميگيرم بزرگ شم؟ نميدونم!
چرا دارم پرت و پلا ميگم؟ نميدونم!
پ.ن: دختر كوچولو كه جلوي هيچ چي رو نگرفته. دختر كوچولو كه هيچ وقت نخواسته راحت باشه. نخواسته تموم شه...
پ.ن: اين روزها خيلي خوش مي گذره! خيلي... اگه بلدين يه جوري دعا كنين چون من الان واسه تركيدن آمادگي ندارم!
کجای این ذهن در به در
جای پای تو نبود
که خاطرات حضور خودت را هم
چال کردی؟
کجا در آغوشت پر باز نکردم
که تصویر نفس زدنهام را
در این تقویم نمیبینم؟
...
حالا من ماندهام
بلیتهای باطله از سفری رویایی
بوی تنت بر ورق ورق وجودم
و صدات
که التماسش میکنم
بر پوست دستم بنشيند.
چرا پیداش نمیکنم؟
یکی رو میشناسم که تو همین روزها چیزی رو از دست داد.
شاید اولین بار بود که از دیر کردنش پشیمون میشد.
شاید واسه اولین بار از نرسیدنش خنده اش نگرفته بود.
شاید اولین باره که فاز بی خیالی پناهش نمیده.
شاید...
وقتی منتظرم دلم هزار راه میره. هی پیش خودم با همه ی احتمال های ذهنم ور میرم. معمولا هم میتونم به خودم دلداری بدم و از پس احساسهای ناجورم بر بیام. خیلی کم پیش میاد که فکر کنم ممکنه به خاطر اون احتمال ها خسته شم و جا بزنم. این وقتها سعی میکنم با ابدی شدن اون انتظار یا حتی با احمقانه بودنش کنار بیام. زجر بی ضرریه. یه جور خودآزاری وقت گیر! با اين كار سر خودم شیره میمالم و یه کمی بیشتر تحمل میکنم. اما اگه یهو واسه هر چی (دقیقا هر چی که باشه) فرصت انتظار تموم شه فقط تموم شده. دیر شده. همین!
گیرم بعدش برسی!
ـ متاسفم. دیر اومدی.
زندگیم زیر و رو که چه عرض کنم با جا عوض شد...
پ.ن۱: باید ببخشید! این چند وقت همه اش از حال و روز خودم نوشته ام. سعی می کنم این بار یه چیز قشنگ تر اینجا بذارم...
پ.ن۲: من از "تصور کن" قمیشی خوشم میآد. کسی حرفی داره؟!
پ.ن۳: به قول یه دوستی "یه نکته ای اینجا قابل ذکره" و اون اینه: بزرگ نمی شی دختر کوچولو...
پ.ن۴: یادم میاد که قرار بود اینجا به یه نفر تسلیت بگم. ولی یادم نمیاد به کی؟! به هر حال دوست من! اگه تسلیت لازم داری خب تسلیت میگم!
امروز نوشتن خيلي سخته و دقيقا به همين دليله كه مي خوام بنويسم...
اين چند وقت همه چيز تا مي تونست عوض شد. هنوزم داره ميشه. اين كه ميگم "چند وقت" يعني يه چيزي نزديك به 2 ماه و نيم. خيلي جاها رفتم. خيلي ها رو هم ديدم. درخت هم ديدم. ولي هيچ چيز سر جاش نبود. يعني درواقع همه شون سر جاشون بودند ولي اون وسط حتي واسه نمونه يكي از تصاوير من هم ارزشي نداشت!!! واسه همينه كه الان نوشتن سخته...
پ.ن: يه دوستي يه چيزي راجع به رفتار تكراري آدمها ميگفت. راست بود؟
پ.ن: چقدر سخته به خدا گير ندادن.
قشنگ ترين روزها هميشه اونهايي بودند كه تو هر لحظه اش مطمئن بودم هيچي دست من نيست ولي هر دفعه واسه اينكه دست خودم باشه گند زده ام به همه چيز.
پ.ن: هيچي مثل سينما رفتن نمي چسبه اين روزها!
پ.ن: واسه گذشتن لحظه ها هيچ لازم نيست كاري بكنم ولي خيال مي كنم واسه زندگي كردنشون بايد خيلي چيزها رو ياد بگيرم!
بي بي آقا بعد از اينكه اسكناس دو توماني را در جيبش گذاشت شروع كرد به شمردن پولهاي خرد و چون ديد دوازده قران است، رو به زن استاد كرد و گفت:
"ببين گلين خانم! مو حال دگه متنُم بگم گيسم تودسگاي شما سفيد رفته، اووُخ عوضيكه اي شب عيدي يك شي صنار مزدمه بيشتر كنن، يك قرونشم كم مكنن! ولّاهه كه انصاف... . "
بي بي آغاز كلمات آخر را با بغضي كه در گلو داشت، به زحمت گفت و با گوشهي چهارقد سفيدش كه آن را زير زنخش سنجاق زده بود، اشكهاي خود را پاك كرد و رفت سطلش را برداشت كه برود گلين خانم گفت:
"وِستا بينم، بي بي آغا، قربون جدت چره گز نكرده پره ميكني؟ آدم خب نيس هر چي مرِسه از دهنش بندزه بيرون، يكدفه دگه پولاته بشمار، خجالتاش پاي ما. بيا... بيا اي پن قرون رُم بگير شب عيدي بيخود اوقاتته تلخ نكن."
و دست كرد توي دخل و يك پنج ريالي نقره در آورد. بي بي آغا تبسمي بي حالتِ خنده بر لب داشت و با اضطراب وترديد شروع كرد به دوباره شمردن پولهاي خرد.
"اي يقرون و اي دو قرون و اي سه و اي چار و... يازده و دوازده و..."
كمي مكث كرد و گونهاش گل انداخت و آهسته و شرمناك گفت:
"ايُم زياده"
و فورا مثل اينكه چيز تازه اي به خاطرش آمده باشد، سرش را تكان داد و من من كرد. گلين خانم گفت:
"ها... چطور شد؟ چي مگي خدي خودت؟ بلن تر بگو مايم بفهمم" و خنديد و پنج قراني نقره را بالا انداخت و گرفت. بي بي آغا لبخند زنان گفت:
"بر پدر شيطون نعلت! گفتم باز دوبره بشمارم! شما هميشه سه تمنشه پول كغذ مدادن، اي كرت دو تمن كغذ دادن بقيشه خرد، بدلم گذش لالاه للا، نحسي اي سيزده قرون... استغفلا... اي يم از امشبما."
- "عيب ندره بي بي جان! آدميزاده. اما بعد ازي بيخودي حرف نزن، بيخوديم جوشي نرو"
- "اي گلين خانم جان! اگه هيچكه نمدنه، شما كه مدنن آدم از خانمي به آبگيري بيفته كم درديه؟ او داغاي كه ديده ام، او دردا، او پول دوا درمون آقا كه انگار تو چاه ويل رختم، اي يم از گذرون حالام، اووُخ دگه بري آدم حواس ممنه؟ سر پيري عوضيكه پي نماز طاعتم باشه ، بايد از كلّه ي صبح تا بق سگ تو حموم با آبچرك و حنا واجبي ور برم، دست و پنجه م، بي ادبيه توي..."
گلين خانم حرفش را بريد و گفت:
- "اي بي بي جان! براي همه همي ساخه. هر كس از وضع خودش خبر دره، قربون جدت، چره ناشكري؟"
- "هئي!نگو خانم جان ! نگو. بگردم قدرت خداره..."
سر سوي بالا گرفت.سوي سقفِ عرق كرده چركينِ گچش ريخته سربينه،وگفت:
- "خدايا! بداده ت شكر به نداده ت صد هزار شكر، ناشكر نيستم هر چيه خودت خواستي".
آنگاه رويش را به سوي گلين خانم برگرداند:
- "چطور بري همه همي ساخه؟ ديفال به ديفال يك دورِ دنيا فرقشه. مردم فرسخ فرسخ را مفتن، ميَن مِشَد، كه شب سال تحويل ره اقل كم مشرّف برن، اووخ ماي بي سعادت، در جوار هنچي بزرگواره، ماه تا ماه وقت نمه كنم دست به ضريِ حرضت برسنم؟ خاك بر سرم اسمشم هس سيد اولاد پيغمبرم هستم. پيرِ نداري بسوزه كه آدم به دين و مصّبشم نمرسه." و سطل خود را برداشت و خداحافظي كرد و راه افتاد...
برگرفته از كتاب "مرد جن زده"
"مهدي اخوان ثالث"
پ.ن: اين داستان خيلي طولانيه. براي همين تو چند قسمت اينجا ميذارمش.